تبليغاتX
آنشب خدا را بوسیدم...

آنشب خدا را بوسیدم...

خدایا من درکلبه فقیرانه خودچیزی دارم که تودرعرش خودنداری من همچون تویی دارم وتوهمچون خودنداری...
چقد شب قشنگه!

بچه که بودم  از شب میترسیدم.(خیلی)

بزرگتر که شدم از شب بد میومد!

اما حالا عاشق شبم

شب با آرامشش،با سیاهی مرموزش،با سکوت بی انتهاش همیشه من مجذوب خودش کرده...

یه روز بابام بهم گفت میدونی اسمون کویر چقد قشنگه؟ستاره ها انقدر نزدیکن که میخوای با دستت بچینی شون!

و من آرزو دارم یه بارم که شده اسمون کویرو ببینم.

اغلب شبا تا  وقتی که سپیده بزنه بیدار میمونم.وفکر میکنم،فکر فکر فکر

به رویاها و آرزوهایی که بهشون رسیدم یانه!

بعضی وقتا به شهرزاد فکر میکنم.به اینکه چه شبایی رو تا سحر چجوری سر کرد.وفکر میکنم منم یه شهرزادم!شهرزادی که برای دل شهریارش قصه میگه!و ارزو میکنه: ای سپیده بزن تا دلم بیش از این خون نشود...

   
امشب بعد شونگصد سال با یکی از دوستای بچگی و دبستان میچدیدم

هزار دفه اومد بالا به هوای جا دادن لباس شسته ها

به هوای جاگذاشتن وسیله و....

500 دفه نق بهم زد.بسه دیگه جمش کن

عجب اشتباهی کردم این ماه شارژت کردم

خدا تو میدونی من چه میکنم.بقیه رو بیخیال

بقیه و تهدیداشون

بقیه و بی اعتمادیاشون

بقیه و نق و نوقاشون

من خسته شدم دیگه جون کل کل و جواب دادن ندارم

اه

اینا از جون من چی میخوان

دیگه جی مونده برام که ازم بکیرنش؟چی؟چی؟چی؟


   
هی چند وقته این شعره داره تو مخم مثه صفه ای که سوزنش گیر کرده را میره

نمیدونم اما خودم کلا باحاش حال میکنم

از خیامه:

ای رفته به چوگان قضا همچو گو

چپ میخورو راست میرو هیچ مگو

کانکس که تورا فکنده اندر تک وپو

اوداندو اوداند اوداند واو

فردا با فاطمه قراره بریم سینما از این فیلم در پیتا نگا کنیم!

دق کردم وتوخونه.این مامانه راحت نمیذارمون

اولش میگه بیا پیشم چقدمیری اون بالا پای اون قارقارک (منظور کامپیوتره)

میگم اخه مامان من که جز کامی سرگرمی دیگه ندارم ولم کن تروخدا

میرم پایین مثه بجه های خوب میشینم جلوش چای تازه دم میکنم

هنوز نخورده شرو میکنه.........................................................

وای خدا خل شدم

به خاله جونم که گله میکنی زودی حالش گرفته میشه یه جوری نگات میکنه که.........

ای خدا من چه کنم؟

منمو همین نیمه شبای اروم و دارم نذار ازم بگیرنش

آمین

   
http://paipita.no.sapo.pt/230_3040a.jpg

در دو روز عمر کوته سخت جانی کرده ام

با همه نامهربانان مهربانی کرده ام

همدلی هم آشیانی کرده ام

بعداز این بر چرخ بازیگر امیدم نیست،نیست

آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست،نیست

هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست ،نیست

من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام

نه شکایت از دورنگی های یاران کرده ام

مهر غصه بر لبانم              میفسارد استخوانم

مهربانی کیمیا شد            مردمی دیریست مرده

سرفرازی را چه داند           سربزیری سر سپرده

میروم دلمردگی هارا زسر بیرون کنم

گرفلک با من نسازد چرخ را وارون کنم

بر کلام ناهماهنگ جدایی خط کشم

بر سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم

   

که میگوید


که میگوید،که میگوید           جهانی این چنین زیباست؟


جهانی این چنین رسوا کجا شایسته رویاست؟


به تکرار غم نیما


کجای این شب تیره


بیاویزم ، بیاویزم


قبای ژنده خودرا؟


http://www.zigzagwallpapers.com/wp-content/uploads/2011/03/Beach-At-Night-Wallpaper-1.jpg

   
بسه دیگه

خدا این زندگی لعنتی از جونم چی میخواد

بخدا حق من این نیس

دستم به هیچ جا بند نیس.فقط یه تسبیح و یه دستمال خاکی...

خسته ام.خیلی

ای خدا چرا؟چرا خدا؟چرا؟

مگه من چیکارش کردم؟اخه مگه ادم باید تو اوج عصبانیت تصمیم بگیره؟

حالا چرا خدا چرا من؟چرا؟

جوابمو بده

بگو.خدایا این مسله کوچیکی نیس

همه عمر منه

   
بد جوری دلم گرفت

هرچی دویدم نرسیدم

این حقم نبود

   

مرد جوانی نزد پدر خودرفت وگفت-  می  خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :  

 

-   نام دختر چیست ؟   مرد جوان گفت :

 

-   نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت :

 

-  من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

 

-  مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :  

 

-  نگران نباش پسرم .  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی . . . !

 

   

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام "ویکی" زندگی می کند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود. او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت :

"من می دانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و ویکی فقط هم اتاقی هستیم . "
حدود یک هفته بعد، ویکی پیش مسعود آمد و گفت : "از وقتی که مادرت از اینجا رفته، قندان نقره ای من گم شده، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد؟"

" خب، من شک دارم، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد. "

مسعود در ایمیل خود نوشت :

مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید. اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده."
با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود : 

پسر عزیزم، من نمی گم تو با ویکی رابطه داری! و در ضـــمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری. اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود.
با عشق، مامان

   

دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند

 

دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم

 

اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند

 

قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد

سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود

مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم

 

و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است

 

چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيایم

مي نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار

 

.می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است

 

می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم

 

قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم

 

 

 

......... پارسايي از کنارم رد شد

 

عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت

 

مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست

 

اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است

 

و زيباترين خطر..... از دست دادن

 

تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور

 

.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي

 

رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم

 

اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟

 

پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود

 

که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و

 

پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام

 

هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم

 

تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت

حالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيست

 

وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست

 

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌

 

كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه

 

يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه

 

يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛

 

يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره

 

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت

 

هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك

 

اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد

 

ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد.

 

يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،

 

انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند

واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم

 

همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند

 

من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده

 

من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام

 

که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب‌ کنم

 

وای بر من اگر همین طور خاك‌ باقي‌ بمانم

 

الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..

بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم

پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم

زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم

 

 

 

 

   
درباره وبلاگ
سلام
میخوام همه حرفای دلمو به خدا بزنم شما هم اگر حرف نگفته ای دارین حتما بگین
دوستان من
نوشته های پیشین
آرشیو موضوعی
سایت پشتیبان
مرجع وبمسترهای فارسی زبان
امکانات
کاربران آنلاین: نفر
بازديدها : بار

جهت کپی URL فید RSS این وبلاگ کلیک کنید
RSS چیست ؟

Powered by BLOGFA.COM